تبليغاتX
دخترای دریا

دخترای دریا

دعوا بر سر آن ترک شیرازی


دعوایی که بین حافظ و صائب و شهریار بر سر "آن ترک شیرازی" اتفاق افتاده:

به قول حضرت حافظ:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

و صائب در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را

و شهریار در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

و دوستی گوید:
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را


+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390 12:35 توسط غزال و نکیسا |


دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری ؟
و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 9:36 توسط غزال و نکیسا |


 

داستان جدید کلاغ و روباه

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !
می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم !
اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .
روباه گفت : ممنونت می شوم ،
بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .
کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند .
روباه دهانش را باز باز کرد .
کلاغ گفت : بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکۀ بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه . بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری
پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد .
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !
کلاغ گفت : کسی که
تغاوت صدای خوب و بد را نمی داند ، تغاوت پنیر و فضله را هم نمی داند .

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390 17:16 توسط غزال و نکیسا |


چقدر خوبه که تو هستی چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که از چشمات میتونم شعر بردارم
تو که دلواپسم میشی همه دلواپسیم میره
شاید این واسه تو زوده یا شاید واسه من دیره
واست زوده بفهمی من چرا اواره ی دردم؟
واسم دیره از این خلوت به شهرعشق برگردم
واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی
واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی؟
لالالا لالالا لالالا
نه اين كه بی تو ممکن نیست نه اینکه بی تو میمیرم
به قدری مسری حالت که دارم عشق میگیرم
همه دلشورم از اینه که عشق اندازه ی حاله
تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق با توهِ
واست زوده بفهمی من چرا اواره ی دردم؟
واسم دیره از این خلوت به شهرعشق برگردم
واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی
واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی؟
لالالا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 21:45 توسط غزال و نکیسا |


 

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 21:55 توسط غزال و نکیسا |


 

خــــــــــــــــــــــداوندا !!!
به دل نگیر اگر گاهی" زبانم " از شُکر َت باز می ایستد!!!
تقصیری ندارد...
قاصر است ؛کم می آورد در برابر ِ بزرگی ات ...
لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت!!!
... در دلم امّا همیشه ...
ذکر ِ خیر َت جاریست...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390 19:42 توسط غزال و نکیسا |


 

فکر می کردم تو همدردی

                 ولی نه

                           تو هم

                                     دردی

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390 12:7 توسط غزال و نکیسا |


 

 

با آب طلا نام  حسین قاب کنید

با یاد حسین یادی از آن آب کنید

خواهید که سربلند و جاوید باشید

تا آخر عمر تکیه به ارباب کنید

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390 11:53 توسط غزال و نکیسا |


 

 

آنقــدر مرا سرد کرد

از خودش .. از عشق ..کــه حالا بــه جای دلبستن یخ بسته ام

آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد...

لیز می‌‌خوریــد...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390 11:45 توسط غزال و نکیسا |


 

گفتند کلاغ شادمان گفتم پر
 گفتند کبوترانمان گفتم پر

  گفتند خودت به اوج اندیشیدم
  در حسرت رنگ آسمان گفتم پر
  گفتند مگر پرنده ای؟ خندیدم
  گفتند توباختی.. و من رنجیدم
  در بازی کودکان فریبم دادند
  احساس بزرگ پر زدن را چیدند
  آنروز به خاک آشنایم کردند
  از نغمه پرواز جدایم کردند
  آن باور آسمانی از یادم رفت
  در پهنه این زمین رهایم کردند
  گفتند پرنده...گریه ام را دیدند
  دیوانه خاک بودم و فهمیدند
  گفتم که نمیپرد...نگاهم کردند
  بر بازی اشتباه من خندیدند

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390 11:10 توسط غزال و نکیسا |


دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 13:31 توسط غزال و نکیسا |


یه سلام به رنگه آبی واسه دوستایه خیلی عالی!

سلام سلام صد تا سلام ! خیلی خیلی ببخشید عزیزان خیلی وقته که ما سرمون به درس گرم شده و انقریبه که بسوزیمو نتونستیم این وبلاگ رو به روز کنیم

خدا بگم این کنکور فلون فلون شده رو چی کار کنه که اعصاب هممونو ریخته به هم

فقط ده روز فقط ده روزه دیگه تا کنکور مونده! بهتون قول میدم بعد از این ده روز با کلی مطالب قشنگ و خفن بیام سر وقتتون! البته یه شرطی داره ‌اونم اینه که باید با نظراتون ما رو بمبارونه احساسات کنید.

ازتون می خوام درباره ی کنکور واسه ما نظر بدین! اونایی که در آینده کنکور دارن در مورد احساسشون واسه ما بگن اینکه می ترسن یا نه! اونایی که امسال کنکورین با ما همدردی کنن و بعد از اعلام نتایج به ما خبر قبولیشونو بدن تا واسشون جشن بگیریم!  و اونایی که در گذشته کنکور دادن در مورده حس و حال کنکور واسمون حرف بزنن. قبوله؟ منتظریما ا ا ا ا ا

تا روز ۱۲ تیر بای بای  راستی یادتون نره واسمون دعا کنینا!

بای بای

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 16:34 توسط غزال و نکیسا |


ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم

تنها تو یی ای نازنین آرام جانم

اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد

دل را سپردن تا ابد معنا ندارد

سر در گریبانم کسی هم درد من نیست

از عشق جز آلودگی چیزی ندیدم

از فصل های دوستی من دل بریدم

این زندگی دیگر سرو سامان ندارد

دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد

دیگر نمی داند که را باید صدا زد

این قلب را تا کی به طوفان بلا زد

من باغبان فصل های انتظارم

تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 9:47 توسط غزال و نکیسا |


 

حالا که غزال جون زحمت کشیدنَ عکس آقا محسن و آقا کیوان رو گذاشتن منم از خانم روژین کائنی که من خیلی خیلی دوسشون دارم عکس می زارم به نظر من که ایشون بهترین مجری دنیا هستند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 14:27 توسط غزال و نکیسا |


سلام می کنم به شما یه سلام آبی به رنگ دریا

  انشا ا... طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق قرار گرفته باشه مینا هستم  ببخشید چند ماه بود

نتونستم آپ کنم ولی مثل اینکه تو این مدتی که من نبودم یه  اتفاقاتی افتاده ببخشید خانم غزال ممکنه

خودتونو معرفی کنید خوشحال می شم بدونم با چه کسی افتخار همکاری دارم شاید بتونیم با هم به

اهدافمون برسیم ممنون میشم اگه جوابم رو تو قسمت نظرات بدید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 10:18 توسط غزال و نکیسا |


بوم سفید برنامه ایست که مدتی است در جام جام در حال پخش است برنامه خوب دیدنی و جدیدی کا مال مانوجواناست من برنامشون رو خیلی دوست دارم به شما هم پیشنهاد میکنم که ببینیدکیوان ساکت  عباس غزالی  آقا ارسیا  روژین خانم ومحسن افشانی(پویا)مجریان این برنامه هستند.راستی کیوان ساکت بهترین مجری شناخته شده قابل توجه آقا کیوان امید وارم که شما مجریان عزیز به وبلاگ من سری بزنید البته میدونم که این اتفاق نمی افته ولی من همچنان در انتظار می مونم

 کیوااااااااااااااااااااااااااان جوونم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 12:37 توسط غزال و نکیسا |


سلام میخوایم یه نظر سنجی کنیم شما سیاوش

 

خیرابی(بهرام کیان)رو بیشتر دوست درید یا محسن

 

افشانی(پویا نظری)رو برامون جالبه که بدونیم لطفا نظر

 

بذاریدنظر یادتون نره.



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 14:16 توسط غزال و نکیسا |


سياوش خيرابي

بیوگرافی کوتاهی ازسیاوش خیرابی بازیگر نقش بهرام در ترانه مادی رو براتون تهیه کردم امید وارم خوشتون بیاد

ایشون متولدآذر ماه ساله ۱۳۶۳ اصلا بهش نمیاد مگه نه؟

بازیگری رو از سال سوم راهنمایی شروکرده و به خاطره درس و مدرسه اونو رها کرده تا در دوره دانشگاه توسط یکی از دوستانش که ما هم ازش تشکر میکنیم دوباره وارده بازیگری شده و در حس پنهان و تلخون ایفای نقش کرده. ودر آخر باید بگم که فوق دیپلم نرمافزار کامپیوتره و میخواد برای فوق لیسانس بخونه

  سياوش خيرابي

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 15:13 توسط غزال و نکیسا |


سلام سلام مدتی بود که نبودیم ولی الان اومدیم اونم با چیزای جدیدچند تاعکس از سیاوش خیرابی و محسن افشانی بازیگران ترانه مادری  ببخشید که زیاد نیست آخه عکس زیادی ازشون پیدا نکردم میدونم که همه خیلی دوسشون دارن از جمله  سیاوش جان که خود من خیلی دوسش دارم امید وارم لذت ببرید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 13:31 توسط غزال و نکیسا |



نمی دانم نمی دانم
که بعد از من چه خواهد شد
نمی دانم کدامین کودک عاشق
به روی قبر تنهایم
کند لی لی
کند بازی
بچیند تک گل قبرم
دهد هدیه
به مامانش

**********

نمی دانم نمی دانم
نمی دانم نمی دانم

**********

نمی دانم که بعد از من
به روی قبر تنهایم
کسی آید
کسی گرید
کسی نام مرا داند
کسی از عشق من داند
کسی از عشق من پرسد
کسی داند که من آواره و تنها
به زیر خاک ها خفتم
کسی گوید که ای عاشق
دلت بر قبر تو گرید

**********

نمی دانم نمی دانم
نمی د انم نمی دانم

**********

نمی دانم
فروغ قلب بیمارم
کدامین جا به غمازه هست
نمی دانم دلم را من کجا دادم به دامانش
نمی دانم که در افکار زیبایش
هنوز نام مرا داند
هنوز عشق مرا خواند
نمی دانم که او داند
که من حتی در این برزخ
بدادم دل به چشمانش
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 10:55 توسط غزال و نکیسا |


سلام فقط سلام میکنم دلم تنگه

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 15:5 توسط غزال و نکیسا |


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 20:42 توسط غزال و نکیسا |


                        سلام ای نازنین خوب و زیبا   

                         نمی گیری سراغی از دل ما

                        نمی پرسی تو حال شاپرکها           

                       نمی گویی کجایند قاصدک ها

                         چرا دیگر نمی آیی کنارم ؟               

                      بگو با تو چه کردم ای نگارم؟

                         بگو یارا چرا از من بریدی؟                    

                   مگر جانا تو عشق من ندیدی؟

                        به یاد آور شکوه لحظه هارا              

                      صداقت را وفا را خنده ها را

                       به یاد آور صفای بی دلی را                 

                  همان دوری و رنج و یکدلی را

                      اگر مهتاب گشته همدم تو               

                  چرا آمد شبانگاهان غم تو؟

                     چرا و صد چرا ای نازنینم؟         

                بدان تا بودم  و هستم همینم

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 16:57 توسط غزال و نکیسا |


 

عشق يعني پاكي و صدق و صفا خودشناسي حق شناسي از وفا

عشق يعني دور بودن ازخطا  بنده بودن خلوت دل با خدا

عشق يعني نفس را گردن زدن پاك و طاهر گشتن روح و بدن

عشق يعني صيقل زنگار دل ديدن اسرار غيب در جام دل

 

گفتمش آغاز درد عشق چيست ؟

گفت آغازش سراسر بندگيست

گفتمش پايان آن را هم بگو

گفت پايانش همه شرمندگيست

گفتمش درمان دردم را بگو

گفت درماني ندارد بي دواست

گفتمش يك اندكي تسكين آن

گفت : تسكينش همه سوز و فناست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 18:48 توسط غزال و نکیسا |


 

ميشه خدا رو حس كرد تو لحظه هاي ساده

تو اضطراب عشق و گناه بي اراده

بي عشق عمر آدم بي اعتقاد مي ره

هفتاد سال عبادت يك شب به باد مي ره

وقتي كه عشق آخر تصميمشو بگيره

كاري نداره زوده يا حتي خيلي ديره

ترسيده بودم از عشق عاشق تر از هميشه

هر چي محال ميشد با عشق داره ميشه

عاشق نباشه آدم حتي خدا غريبس

از لحظه هاي حوا هوا مي مونه و بس

نترس اگه دل تو از خواب كهنه پا شه

شايد خدا قصتو از نو نوشته باشه

وقتي كه عشق آخر تصميمشو بگيره

كاري نداره زوده يا حتي خيلي ديره

ترسيده بودم از عشق عاشق تر از هميشه

هر چي محال ميشد با عشق داره ميشه

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 9:56 توسط غزال و نکیسا |


 

 

هنوز شقایق نشدی

 

زندانی زندان دقایق نشدی

 

وقتی که مرا از دل خود می رانی

 

یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

 

زرد است که لبریز حقایق شده است

 

تلخ است که با درد موافق شده است

 

شاعر نشدی و گر نه می فهمیدی

 

پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 10:11 توسط غزال و نکیسا |


 

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

 

هر كه با ما بود از ما مي گريخت

 

چند روزيست حالم ديدنيست

 

حال من از اين و آن پرسيدنيست

 

گاه بر روي زمين زل مي زنم

 

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

 

حافظ ديوانه فالم را گرفت

 

يك غزل آمد كه حالم را گرفت:

 

ما ز ياران چشم ياري داشتيم        خود غلط بود آنكه مي پنداشتيم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 10:9 توسط غزال و نکیسا |


شاید آن روز که سهراب نوشت

 

تا شقایق هست

 

زندگی باید کرد

 

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

 

باید اینجور نوشت:

 

هر گلی هم باشی

 

چه شقایق چه گل پیچک و یاس

 

<<زندگی اجبارست>>

شعری از شاعر جوان و هنرمند((سپهر جون))

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 9:38 توسط غزال و نکیسا |


شايد حضورش هيچ باشد
نه معناي عشق

نه مفهوم وصل
نه تعهد
نه تعلق
نه حتي تثبيت يك مالكيت قانوني
اما
حضوريست زيبا
به زيايي يادها و خاطره ها
به قشنگي احساس ها
حس عشق و دلدادگي
حس تعلق و وابستگي
حتي حس مالكيت
مالكيت ملكي به وسعت دل
و گستردگي احساس

__________________

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 9:46 توسط غزال و نکیسا |


مي رفتم در كوچه باغ بزرگ طبيعت
با كوله باري سنگين

ميرفتم
با يادها, يادگارها
با مرگ صد بهار و هزاران پاييز
مي رفتم تا دفن كنم
با اشكي بدرود بگويم همه را
آنگاه آسوده زندگي آغاز كنم
در عمق جنگل گوري كندم
در ديارگاه
آنجا كه ميعاد عاشقانه كوه و درياست
گور مي كندم اما
انگار
مژه ام مي كاويد كه چنين سخت مهيا مي شد
و شايد هنوز مي ترسيدم
دفن يادگارها هرگز سهل نيست
سرانجام دفن كردم همه را
حالا ديگر در كوچه باغ بزرگ طبيعت
من بودم و نقاش ازلي
كه به شادي از رهاييم
شكوهي ميداد آسمان را با ابر
حتي خورشيد را گردانيد تا حرم آنرا از من دور كند
به خيال آرامم كرد
آنگاه آهسته در گوشم گفت:
بي نيازي؟
خوشبخت؟
گفتم :نه
عشق مي خواهم
نا اميد بيرونم كرد از بهشت!

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 19:48 توسط غزال و نکیسا |


X

زندگی مثل یه جنگه تنها جنگی که قشنگه توی جنگ زندگی عشق حکم تفنگه


Home
Email
Profile
.:Bahar 20:.

Archives

دی 1390

آذر 1390

مهر 1389

خرداد 1389
مهر 1388
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385



Authors

غزال و نکیسا
غزال و نکیسا


Links

مجتبي قرمز پوش
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
بهترین وبلاگ دنیا
آیینه زنگارگرفته روزگار(فرگل)
نخل جنوب
آتیش پاره
تــــــرقــــه خــــونــــه
ღ•*´`*•♥Ilove you..♥
جوک و اس ام اس های عاشقانه
♀♂ الهه ی خشم و قهر ♂♀
هفت سین
بدون شرح
♀♥از همه چیز و همه جا♥♀
پلك شب
bia 2 sms
دل باران
ღஜღ•*.ღ.•*مشهدشهربهشتღஜღ•*.ღ.•*
غوغای درون
ترانه باران
پیشوازستان
قلب شکسته
عاشقانه
یادداشت های یک دختر
کافه عاشقانه
ازخاک هستی و به خاک باز خواهی گشت
ستاره.خدایا
❤دلداده ها❤
عاشقی تنها
عشق=علاقه شدید قلبی
پاریس کوچولو(لاریم)
۩۞۩عشق۩۞۩
ترنج (مطالب مفید و جالب)
دختری عاشق دریا
بهم میرسیم اگر بگذارند
انحنای روی من
به روز شوید
رهایی
دلم اهل شکایت نیست
کلبه ی خودم
مسافر
دیووووونه تنها (شقایق)
قلب یخی
گیلدا
آشقانه
حرفهای من
sweet princess
گالری هنرمندان
دل تنهای من
جام تهی
نیلوفر مرداب
سرباز وطن
بهترین عشق خدا...
آرشیو پیوندهای روزانه


Amar


تعداد بازديدها:


 فال حافظ - قالب وبلاگ